سال 87 بود... اولین عصری که با مامان اومدیم دفترت. شروع کردم صحبت کردن از خودم و زندگیم. ازم تست گرفتی. باهام حرف زدی. قرار شد تو کلاسای نیمه خصوصی دو نفره ت شرکت کنم که برا ک.ن.ک.و.رم آماده شم. همه چیز برای من غریب بود. نور کم اون اتاق و هنوز یادمه. لحن بامزه و عجیب حرف زدنت که تازه داشتم باهاش آشنا می شدم و یادمه. اونجوری که مهربون بوسمون میکردی رو یادمه. میگفتی من حوصله استاد استاد بستن ندارم منو به اسمم صدا کنین راحت باشم یادمه.پریسا جون عزیز مهربون من. امشب خاله چهل دقیقه آسمون و ریسمون بافت تا تونست بهم بگه چی شده. گفت دارم دیوونه میشم. سر حال بود. هیچیش نبود! آخ... عزیز دلم... یادمه همیشه میگفتی "من بچه دوس نداشتم. نیما دوست داشت. بعدش که میاد میفهمی خوبه ولی آخه این همه اختلاف سنی رو چیکار کنیم؟" چقدر دلم پک و پارس. چقد همتون زود رفتین. چقد دنیا رو دارین سریع خالی میکنین...تو برای من عین اون بستنی های سورپرایزی توی فریزر که تو دل گرمای مرداد برامون میاوردی وسط کلاس تازه ای. تو محشر بودی. زیبا. موفق. خوش قلب. قرتی. خوش سر و زبون. مهربون. مهربون. مهربون. هیچ وقت باورم نمیشد بتونی به کسی دروغ بگی یا بد کسی رو بخوای. تو برای منی که تازه میخواستم وارد دنیای آدم بزرگا شم نعمت بزرگی بودی که هیچ وقت نمیتونم نادیده ش بگیرم. عزیز دلم. هیچ فرشته ای نمیتونه مقابل روح زیبا و درخشان تو لبخند نزنه و به سمت نور راهنماییت نکنه. عزیز دلم. خوش به حال تو. این دنیا خوش شانس نبود که بتونه بیشتر از این تو رو نگه داره و ما خوش شانس نبودیم که اینقدر زود داغت و دیدیم ولی خوش به حال تو که اینقدر صاف و ساده و عزیز بودی برای همه ی ما. دنیا دنیا عشقی که بهم دادی رو سمتت میفرستم و امیدوارم همه ی لح
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی
تاريخ: دوشنبه
20 فروردين
1403 ساعت: 15:58